
به گزارش ابرامباد، تجمع گسترده هواداران نیما تکیدو، فعال مجازی و یوتیوبر، بار دیگر موضوع چالشبرانگیز شکاف میان منابع اقتدار رسمی و الگوهای نوین برخاسته از شبکههای اجتماعی را به صدر توجهات آورد.این رخداد، که برای بخش زیادی از مردم غافلگیرکننده بود، برای نسلی که ارتباطی تنگاتنگ با چهرههای فضای مجازی دارد، پدیدهای عجیب به شمار نمیآید. پرسش اساسی در این میان آن است که آیا باید تمرکز را بر خود چهره معروف گذاشت یا بر جمعیت عظیمی که برای ملاقات با او گرد آمدهاند؟ نیما شجاعی، جامعهشناس، معتقد است که پرداختن صرف به یک فرد، مشکل اصلی را پنهان میکند و به زعم او، «چنین پدیدههایی ریشههای ساختاری دارند.» وی کاهش نفوذ نهادهای واسطهای نظیر مدرسه، دانشگاه و رسانه، و گرایش جوانان به یافتن صداها و الگوهایی که بیشتر به تجربیات روزمرهشان نزدیک است را از زمینههای اصلی شکلگیری این وضعیت میداند.
فاطمه کاظمی خالدی، روانپزشک، نیز این گردهمایی را تنها ناشی از جذابیت یک اینفلوئنسر نمیداند و بر نیاز عمیق به حس تعلق تأکید میکند؛ از دیدگاه او: «حضور این افراد در اجتماع تنها برای دیدار یک شخص معروف نیست.» به باور وی، دنبالکنندگان در فضای مجازی شبکهای از مفاهیم و زبان مشترک را ایجاد میکنند و حضور فیزیکی در یک جمع، فرصت تجربه عینی این هویت مشترک را برایشان فراهم میآورد.

ریشههای ساختاری ظهور اینفلوئنسرها
*در پی تجمع هزاران نفری برای دیدار نیما تکیدو، آیا کانون اصلی تحلیل باید شخص او باشد یا جمعیتی که گرد هم آمده بودند؟
کاظمی خالدی: من نیز مانند بسیاری، شناختی از ایشان نداشتم و پس از این رویداد، این سوال برایم پیش آمد که این فرد چه خصوصیاتی دارد که میتواند هزاران نفر را در یک مکان مشخص گرد آورد؟ اما با بررسی بیشتر، شکل سوال تغییر یافت؛ پرسش واقعی باید این باشد که وقتی یک چهره مشهور به رویدادی دعوت میکند و هزاران نفر جمع میشوند، ما با چه پدیدهای روبرو هستیم؟ به گمانم باید به خود پدیده توجه کرد. این موضوع در دو سطح قابل بررسی است: اول، رابطه هزاران نفر با این چهره مشهور پیش از تجمع؛ و دوم، تجربه آنها پس از ورود به این اجتماع.
شجاعی: در دانش جامعهشناسی، ما با دوگانهی فرد یا ساختار مواجه هستیم و از خود میپرسیم در هر پدیدهای، فرد اهمیت دارد یا ساختارهای کلان؟ پدیدههایی از این دست، مسائل ساختاری هستند و نمیتوان تنها درباره فرد صحبت کرد؛ این ساختارها هستند که بر رفتارها و کنشهای افراد تأثیر میگذارند. در همین مورد اخیر، آیا نیما تکیدو تا این حد تأثیرگذار است؟ یا باید پرسید ساختارها چه نقشی ایفا کردهاند؟ چه ساختاری باعث شده که سلبریتی یا اینفلوئنسری مانند نیما تکیدو هم مطرح شود و هم دنبالکنندگان بسیاری داشته باشد؟ متأسفانه، ما در برابر پدیدههای اجتماعی منفعل هستیم؛ از وقایع سال ۱۴۰۱ تا همین سال ۱۴۰۴، همواره در مواجهه با مسائل اجتماعی در شوک فرو میرویم.
پایان انحصار رسانه و دگرگونی مرجعیت
*شما معتقدید ساختارها عامل پدید آمدن چنین اتفاقی بودهاند؛ ویژگی این ساختارها چیست که از دل آنها، افرادی مانند نیما تکیدو ظهور میکنند؟
شجاعی: نهادهای واسطهای نظیر دانشگاه، مدرسه و رسانه از اهمیت بسزایی برخوردارند. هنگامی که در یک ساختار، دانشگاهیان، جامعهشناسان و رسانهها اعتبار خود را از دست میدهند، جامعه همواره درگیر غافلگیری میشود. وقتی مرجعیت وجود نداشته باشد، یک اینفلوئنسر در فضای مجازی که شاید صرفاً حرفهای روزمره مردم را بازگو میکند، با استقبال مواجه میشود، زیرا به نظر میرسد شبیه مردم است.
*یعنی مردم یا دستکم بخشی از جامعه، از الگوهای معرفیشده توسط جریان رسمی فاصله میگیرند؟
شجاعی: دقیقاً.
*به عنوان مثال، از افرادی مانند علیرضا دبیر که هم ورزشکار بوده و هم سوابق مدیریتی در شهر و ورزش دارد و به عنوان الگوی ایدهآل رسمی معرفی میشود، فاصله گرفته و به نیما تکیدو نزدیک میشوند؛ درست است؟
شجاعی: دقیقاً همینطور است، اما بخش جذاب برای من، یافتن علت این پدیده است؛ باید بدانیم چه عاملی باعث شده مرجعیت گروههای واسطهای از بین برود.
*خودتان بفرمایید چرا مرجعیت گروههای واسطهای مورد نظر شما از دست رفته است؟
شجاعی: یکی از دلایل آن، رسانهها و فضای مجازی است؛ انحصار رسانه از بین رفته است. پیشتر شاهد بودیم که جریانهای اصلاحطلب یا اصولگرا با روزنامههایی که در اختیار داشتند، میتوانستند مرجعیت خود را حفظ کنند.

*خانم دکتر، شما کمک کنید؛ این جریانهای اصلاحطلب و اصولگرا هماکنون در فضای مجازی رسانههای خود را دارند، یعنی اگر نوع رسانه تغییر کرده، آنها نیز توانستهاند در فضای مجازی حضور داشته باشند، اما چرا بخش جوان جامعه آنها را مرجع رسانهای خود نمیداند و سراغ سلبریتیها یا اینفلوئنسرها میرود؟
کاظمی خالدی: من این موضوع را بسیار محدود به نوجوانان نمیدانم؛ این پدیده تنها با شدت بیشتری در نوجوانان وجود دارد، اما مختص آنها نیست و در تمام سنین چنین رفتاری را مشاهده میکنیم. اما باید گفت که مرجع رسانهای گروه نوجوان با سایر گروههای سنی متفاوت است؛ نیما تکیدو یک یوتیوبر است و من خودم حداقل با یوتیوب سروکار ندارم. نوجوان به ارزشهای گروه همسالان خود بسیار حساس است؛ این ارزشها بخشی از وظایف رشدی او برای کسب استقلال و فاصله گرفتن از خانواده است که لزوماً نکتهای منفی نیست.
ارتباط افراد با اینفلوئنسرها دو وجهی است؛ فرد از یک سو احساس میکند با یک نمونه آرمانی مواجه است و از سوی دیگر، حس میکند زندگیاش کاملاً شبیه اوست و حتی میتواند مانند او شود. در ارتباط مجازی، افراد صدا، تصویر و روایت فرد را در اختیار دارند، اما با یک «بدن زنده و پاسخدهنده» روبرو نیستند. در رابطه حضوری، افراد با بدن خودشان حضور دارند و میتوانند با سکوت یا فاصله گرفتن به ما پاسخ دهند؛ افرادی که مدتهاست این اینفلوئنسر را دنبال میکنند، احتمالاً زبان مشترک دارند و یک گروه را تشکیل میدهند. این گروه شبکهای از ارتباط و معنا را میسازد که افراد در آن قرار میگیرند. حالا امکان یک گردهمایی، به افراد این گروه اجازه میدهد تا جدا از فضای مجازی، در یک وضعیت «بدنمند» دور هم جمع شوند. بنابراین، با این نگاه، حضور پرشمار افراد این گروه در آن گردهمایی شاید چندان هم عجیب نباشد.
حیرت نسلهای دیگر از پدیدهای آشنا برای نوجوانان
*جمع شدن جمعیت مثلاً برای دیدن یک چهره مشهور مانند نصرالله معین اگر روزی به ایران بیاید، بسیار پذیرفتنی است. به عنوان مثال، برای درگذشت آقای عبدی چنین اتفاقی افتاد و گروه زیادی در مراسم خاکسپاری ایشان جمع شدند و حتی با سایر هنرمندان عکس یادگاری گرفتند، اما احساس میشود همین تجمع برای نیما تکیدو باید پدیدهای خاص باشد، به همین دلیل برای بسیاری غیرمنتظره بود و خیلیها از وجود چنین فردی با این میزان طرفدار بیخبر بودند. نظر شما چیست؟
کاظمی خالدی: همانطور که اشاره شد، بخشی از این شگفتی نتیجه همان تفاوت در رسانههایی است که ما دنبال میکنیم؛ این موضوع احتمالاً برای آن نسل چندان شبیه پدیده نباشد. من و بسیاری از افراد نزدیک به من، نیما تکیدو را نمیشناختیم، اما این فرد برای نوجوانان کاملاً شناخته شده بود. مسئله دیگر به تفاوت «فرد مشهور» و «اینفلوئنسر» بازمیگردد؛ از فرد مشهور یا ستاره، تصویری کلیشهای وجود دارد و اغلب رابطه با او مداوم و پیوسته نیست، اما رابطه فرد با اینفلوئنسر کاملاً نزدیک است، زیرا تمام ابعاد زندگی او را به طور مداوم در فضای مجازی دنبال میکند.
*بسیاری میپرسند چگونه میشود در وضعیت دشوار کنونی، این افراد یکدیگر را پیدا میکنند و چنین تجمعی را شکل میدهند؟
کاظمی خالدی: بسیاری از نوجوانان دهه نودی در یک سال اخیر، روزهای زیادی به مدرسه نرفتند و حضورشان در گروههای عضویتشان کمرنگ شد. به همین دلیل، آنها باید در یک اجتماع، احساس تعلق را پیدا میکردند. یعنی حضورشان در اجتماع صرفاً برای دیدن این فرد مشهور نیست، بلکه نیاز به احساس تعلق و قرار گرفتن در گروهی از افراد مشابه با احساسات مشترک، اهمیت دارد.
شجاعی: ماجرای گرد آمدن هواداران نیما تکیدو پدیده نوظهوری نیست؛ ما پیش از این، رویداد پارک آب و آتش را داشتیم. آنها نیز نوجوانانی بودند که میخواستند به رسمیت شناخته شوند و بنابراین به آببازی در پارک روی آوردند، زیرا میخواستند فضایی عمومی متعلق به خودشان داشته باشند. همچنین شاهد حضور این طیف در جنبشهای اجتماعی هستیم؛ بنابراین، اتفاقی که در ایران مال رخ داد، پدیده خاصی نیست و نمونههای قبلی آن وجود داشته است.

روایت رسمی و نادیدهگرفتن تجربه زیسته جامعه
*این گروه از نوجوانان ادبیات خاصی دارند، گاهی از الفاظ نامتعارف استفاده میکنند یا پوشش ویژهای دارند؛ آیا باید این گروه را با این ویژگیها قضاوت کرد و به آنها برچسب زد؟
شجاعی: بله، بسیاری میگویند الفاظ این گروه مبتذل است، اما این الفاظ برای این گروه کارکرد دارد و با آنها میتوانند عضو گروه شوند. اما مسئول چنین وضعیتی این بچهها نیستند، مسئول فضای تربیتی است. در ماجرای نیما تکیدو، این به نظرم رسید که آیا چنین تجمعی با هویت ما سازگار است یا نه و اینکه آیا اگر مؤلفههای هویتی در این گروه کمرنگ است، این نوجوانان گناهکار هستند؟ به طور قطع گناهکار نیستند؛ همانطور که جمعیت زیادی در میانه جنگ برای ادامه زندگی به شمال رفتند، اینها نیز دنبال زندگی هستند. این گروه در مشکلات ساختاری، به زندگی فکر میکند. اما اگر ما نگران این ابتذال کلامی هستیم، باید بپذیریم که مشکل ساختاری ما است که آنها چنین ادبیاتی دارند.
کاظمی خالدی: به نظرم آسیبشناسی در فرد وجود ندارد، بلکه آسیبشناسی در ساختار و جامعه است. شاید برچسبهایی از قبیل «ناهنجار بودن» به این افراد زده شده باشد، اما واقعیت این است که ما تا قبل از مصاحبه با تکتک افراد و اطلاع از رنجها و میزان عملکردشان، نمیتوانیم برای آنها تشخیص روانپزشکی بگذاریم.
شجاعی: فکر میکنم جامعهشناسی سیاسی این مسئله نیز بسیار مهم است. ما پیشتر پدیدههایی داشتیم که الان میتوانیم درباره آنها صحبت کنیم؛ مانند واکنش به تیم ملی فوتبال در سال ۱۴۰۱. هرگز فراموش نمیکنم که ایران باخت و برخی مردم در خیابان خوشحالی کردند. آیا چنین خوشحالی نتیجه اختلال جمعی است؟ آیا با این خوشحالی، هویت ملی ما زیر سوال نرفت؟ بله، قطعاً هویت ما دچار خدشه شد، اما ما با جامعهای مواجه بودیم که سرشار از آسیبهای روانی است. آیا به نیازهای آنها پاسخ مناسبی داده شده است؟ بنابراین، در وضعیت کنونی، جامعهشناسی چنین رفتارهایی نشان میدهد که فرد هر آنچه را که احساس کند حکومتی نیست، میپسندد. مثالی که قبلاً در خصوص آببازی دختر و پسر در پارک آب و آتش زدم نیز همین مسئله را در خود دارد؛ انتخاب کردن چیزی که انتخاب حکومت نیست، یا درباره فوتبال گفته میشود این تیم ملی ما نیست، تیم حکومت است. به نظرم ما نتوانستیم روایتهای دقیق و درستی از جامعه داشته باشیم و هر بار هم که خواستیم روایت کنیم، نوعی روایت نزدیک به جریان حاکمیت مطرح بود.
*مقصر چنین وضعیتی کیست؟
شجاعی: به نظرم علوم اجتماعی کشور نه تنها خدمتی به کشور نکرده، بلکه سبب شده مسائل اجتماعی از اولویت سیاستگذار خارج شود و در واقع خیانت کرده است. وقتی کسی علوم اجتماعی نمیداند و در جایگاه عالِم علوم اجتماعی قرار میگیرد، معلوم است که دارد خیانت میکند؛ بخشی از علوم اجتماعی ما اشتباه کرده و شکست خود را نپذیرفته است.
*آیا نوجوانان ما نیاز به الگو دارند؟
کاظمی خالدی: نیاز به الگو داشتن جزو نیازهای روانی و رشدی فرد محسوب میشود.

نسلی در جستوجوی آزادی، استقلال و آینده
*الان یک خانواده ایرانی از اینکه فرزندش ادبیات متفاوتی دارد، یا سبک متفاوتی لباس میپوشد و احتمالاً از الفاظ متفاوتی استفاده میکند، باید نگران باشد؟
کاظمی خالدی: بخشی از این نگرانی به دلیل تفاوتی است که وجود دارد؛ عموماً تفاوتها ایجاد ابهام میکنند و ابهام میتواند ترسناک باشد. بخشی از این مسائل برای دوره نوجوانی رایج هستند، البته به این معنا نیست که هیچ وقت نمیتواند موضوع خطرناکی باشد، چراکه ممکن است یک نوجوانی برای دنبال کردن افراد مشهور و اینفلوئنسرها انرژی زیادی صرف کند و همچنین خطراتی او را تهدید کند.
شجاعی: واقعیت صفر و یک نیست؛ گاهی برای انکار کردن پدیدهها، آنها را به صورت خیر و شر نگاه میکنیم، در صورتی که این قبیل مسائل را باید به صورت یک طیف دید. در علوم انسانی یاد گرفتیم که یک معیار داشته باشیم و بگوییم حالت نرمال این است و باید پرسید با حالت نرمال چقدر فاصله داریم. در این روش، حتی اگر فاصله با وضعیت نرمال زیاد بود، میتوانیم نگران هم بشویم.
ما در مسائل اجتماعی یک شاخصی داریم به نام SPI (Social Progress Index) یا همان شاخص پیشرفت اجتماعی. مدتی قبل گزارش چند سال گذشته این شاخص را مطالعه میکردم که رتبه ایران بین ۱۶۰ کشور، ۱۰۲ بود؛ این نشان میدهد وضعیت جامعه چگونه است. SPI سه شاخص اساسی شامل نیازهای اساسی، نیازهای رفاهی و فرصتها دارد، و فرصتها دقیقاً برای همین نسل محسوب میشود؛ نسلی که میخواهد آزادی داشته باشد، استقلال برایش مهم است، شغل میخواهد و کلی بحران جنسی و هویتی را پشت سر میگذارد. اگر برای این نسل کاری انجام ندهیم، مشخص است که باید در آینده نگران این نسل بود. در حال حاضر، با داشتن رتبه ۱۰۲ در شاخص SPI، من نمیتوانم چندان افقی برای این نسل تصور کنم. در چنین وضعیتی، اگر بخواهیم یقه کسی را بگیریم، باید یقه افرادی را بگیریم که در جامعه به این رتبههای اجتماعی جامعه ایرانی کم توجهی کردند. نقطه شروع تغییر، شناخت است و گاهی نه تنها جلوی شناخت گرفته شده، بلکه آدرس غلط هم دادهاند.
من نگران این جامعه هستم؛ مثلاً این روزها احتمال تجزیه ایران داده میشود. اینها بسیار دردناک است. ما با موضوعاتی مواجه هستیم که ممکن است تجزیه ایران برای او موضوعیتی نداشته باشد. اگر تا یک سال دیگر به نیازهای این جامعه پاسخی داده نشود، ممکن است پذیرش تجزیه در عمل اتفاق بیفتد و واکنشی نسبت به آن وجود نداشته باشد، یا جذب شخصیتهای اقتدارطلب شود. دلیل چنین وضعیتی، بحران روایت است؛ ما نتوانستیم روایت واقعبینانه از جامعه ایران و نسلهای آن داشته باشیم، به خصوص نسل زد، نسلی که امروز از آن سوء استفاده میکنند. امروز کارگاهها، آموزش و دورههای زیادی برای این نسل وجود دارد؛ به جای اینکه تلاش کنند این نسل را بفهمند، دارند از آن پول درمیآورند و برایش نسخه میپیچند. نه تنها به خواستههای او نزدیک نشدیم، بلکه کاری کردیم که فرد احساس میکند استثمار شده است.



