اخبار اجتماعی

تحلیل حمید ابوطالبی: توافق ایران و آمریکا، سرآغاز حکمرانی نوین و قدرت‌نمایی استراتژیک

به گزارش ابرامباد، حمید ابوطالبی، دیپلمات کهنه‌کار جمهوری اسلامی و مشاور رئیس جمهور در دولت دوازدهم، در یادداشتی تحلیلی و عمیق، توافقنامه‌ای را که به عنوان پایان جنگ در ساعات اولیه پنج‌شنبه به امضای رؤسای جمهور ایران و آمریکا رسید، به مثابه مصالحه‌ای با دوام‌تر و بنیادین‌تر ارزیابی کرده است.در ادامه، بخش‌هایی از این تحلیل جامع را مشاهده می‌کنید که ابعاد مختلف این تفاهم را روشن می‌سازد:

بخش نخست: ساختار کلان و چارچوب سیاسی توافق

در منظر کلان، هفت عامل اصلی این توافق را از روش‌های سنتی ایران – به ویژه برجام – متمایز ساخته و بلوغ یک رویکرد جمعی و تعامل ملی را به جهانیان نشان می‌دهد:

۱) آغاز دوران حکمرانی نوین و اثربخش:

این تفاهم یک نمونه عینی از دگردیسی ساختاری نظام به سمت «حکمرانی کارآمد» در کشور عزیزمان ایران است؛ رویدادی مبارک که در آن منطق راهبردی اساس عمل قرار گرفته و منافع ملی بر تمامی ملاحظات و دوگانگی‌های فرسایشی اولویت می‌یابد.
می‌توان این تحول را بر اساس نظریه حکمرانی پس از بحران (Post-Crisis Governance) واکاوی کرد؛ به این معنا که یک نظام سیاسی از مرحله‌ای که بخش عمده توانایی‌هایش را برای دفع خطر به کار می‌گیرد، به مرحله‌ای گذر می‌کند که همان قابلیت‌ها را در راه پیشرفت، ثبات و خلق فرصت‌ها صرف می‌کند.
در این نگرش، موفقیت حکمرانی تنها به قدرت مقاومت در برابر فشارهای خارجی محدود نمی‌شود، بلکه به توانایی تبدیل این مقاومت به دستاوردهای ملی پایدار نیز وابسته است.

۲) تغییر در روایت مسلط کلان:

برجام، روندی بود که از «اضطرار ایران» سرچشمه می‌گرفت و در نتیجه، روایت و حضور ایالات متحده بر متن آن غالب بود؛ اما سند تفاهم و متن فعلی، پیامد «اضطرار آمریکا» است و به همین دلیل، روایت و حضور کلان ایران بر هندسه آن سیطره دارد.
در نظریه‌های قدرت و روایت، قدرت صرفاً شامل ابزارهای نظامی و اقتصادی نیست، بلکه توانایی تعریف چارچوب ادراکی مذاکرات و تعیین مسئله نیز بخشی از قدرت به شمار می‌رود. این همان اتفاقی است که در توافق کنونی رخ داد و در برجام شاهد آن نبودیم.
از این زاویه، دگرگونی در روایت کلان به معنای انتقال ابتکار عمل از وضعیت انفعال و واکنش به وضعیت کنش‌گری است؛ یعنی بازیگری که تنها پاسخ‌دهنده به اقدامات دیگران نیست، بلکه در شکل‌دهی به دستور کار نیز نقش فعال ایفا می‌کند.

۳) ایجاد بازدارندگی واقعی و پایان دادن به فضای منازعه:

تجربیات تاریخی نشان داد که برجام، علی‌رغم تمامی ملاحظات و مصلحت‌اندیشی‌ها، نتوانست مانع از سایه جنگ شود؛ در حالی که توافق حاضر، به لطف ایثارگری‌های نیروهای مسلح و پایداری ملت شریف ایران و تغییر در محاسبات استراتژیک دشمن، عملاً نویدبخش پایان جنگ و مبشر حرکت به سوی اتمام درگیری‌ها است.
این تحول در چارچوب نظریه بازدارندگی مرکب (Composite Deterrence) قابل تفسیر است؛ نظریه‌ای که بازدارندگی را مجموعه‌ای از چندین عامل می‌داند:
۱. قدرت نظامی و توان دفاعی (میدان عمل)؛
۲. یکپارچگی داخلی و مقاومت اجتماعی (جامعه)؛
۳. قابلیت دیپلماتیک و توان مذاکره (دیپلماسی)؛
۴. اعتبار تعهدات و هزینه‌های نقض توافق (حکمرانی کارآمد).
بر اساس این دیدگاه، صلحی پایدار نه از ضعف قدرت، بلکه از برقراری تعادل میان قدرت و تعامل حاصل می‌شود.

۴) یکپارچگی ساختاری و هم‌سویی حکمرانی:

برجام، نتیجه تلاش یک‌جانبه دولت وقت بود و لایه‌های دیگر قدرت را به صورت ساختاری همراه خود نداشت؛ اما این تفاهم، محصول اقدامی نظام‌مند، منسجم و همه‌جانبه از سوی تمامی ارکان حاکمیت است.
در ادبیات حکمرانی راهبردی، توافقات بزرگ زمانی به پایداری می‌رسند که از سطح تصمیم‌گیری فردی یا دولتی فراتر رفته و به یک «اجماع نهادی» مبدل شوند.
زیرا قدرت چانه‌زنی در عرصه بین‌الملل، نهایتاً بازتاب انسجام داخلی است؛ چرا که طرف مقابل بیش از متن یک سند، به توانایی اجرایی شدن آن در ساختار سیاسی یک کشور توجه می‌کند.

۵) مذاکره در سطح برابر با یک قدرت جهانی:

این تفاهم میان ایران توانمند از یک سو و یک قدرت جهانی از سوی دیگر، با نظارت جامعه جهانی و بدون دخالت مستقیم آن‌ها، شکل گرفته است؛ یک آرایش راهبردی که توانسته است با تکیه بر حضور، ایستادگی و صلابت یک ملت، جایگاه دو طرف را در سطح بین‌المللی هم‌ردیف و هم‌کلام کند.
این وضعیت را می‌توان در چارچوب مفهوم توازن تعامل (Balance of Engagement) تحلیل کرد؛ یعنی شرایطی که در آن، تفاوت در توانمندی‌های مادی میان کشورها لزوماً مانع از مذاکره‌ای برابر نمی‌شود، زیرا مشروعیت، موقعیت ژئوپلیتیک، هزینه‌های متقابل و قدرت تأثیرگذاری نیز اجزای سازنده قدرت هستند.

۶) نمادی از وحدت «میدان، جامعه و دیپلماسی»:

این توافق، تجلی کامل یکپارچگی قدرت سخت و نرم است که بر تارک آن، پیوند ارگانیک «میدان (توان دفاعی)، جامعه (مشروعیت و رضایت مردم) و دیپلماسی (قدرت مذاکراتی)» نقش بسته است؛ در حالی که برجامْ نشانه تضاد فرسایشی میان دیپلماسی و میدان را با خود حمل می‌کرد.
مفهومی که می‌توان آن را در چارچوب نظریه قدرت هوشمند (Smart Power) تحلیل کرد؛ نظریه‌ای که بر ترکیب هدفمند قدرت سخت و قدرت نرم برای رسیدن به اهداف استراتژیک تأکید دارد. در این چارچوب، قدرت دفاعی به تنهایی امنیت نمی‌آفریند و دیپلماسی به تنهایی دستاوردی به بار نمی‌آورد؛ بلکه زمانی که قدرت بازدارنده، سرمایه اجتماعی و توان مذاکره در یک سیستم هماهنگ قرار گیرند، امکان تبدیل قدرت ملی به نتیجه سیاسی مهیا می‌شود.
از این منظر، «میدان، جامعه و دیپلماسی» نه سه حوزه متضاد، بلکه سه ضلع یک هندسه یکپارچه قدرت ملی به شمار می‌روند:
۱. میدان، توانایی جلوگیری از تحمیل اراده دیگران را ایجاد می‌کند؛
۲. جامعه، مشروعیت و تاب‌آوری مورد نیاز را فراهم می‌آورد؛
۳. دیپلماسی، قدرت انباشته‌شده را به نتیجه‌ای سیاسی تبدیل می‌کند.

۷) متنی پیشرو و راه‌گشا:

این سند، متنی پویا و رو به آینده است که توانسته است گره‌ای کور و چندین دهه‌ای را در روابط بین‌الملل بگشاید و تعریفی نوین از ایران مقتدر اما مسئولیت‌پذیر در منطقه‌ای ارائه دهد که باید لنگرگاه صلح و پایداری باشد.
در نظریه‌های نظم بین‌الملل، ارزش یک توافق صرفاً با میزان حل یک اختلاف موجود سنجیده نمی‌شود، بلکه به توانایی آن در خلق یک چارچوب جدید برای رفتار آتی بازیگران بستگی دارد. از این رو، تفاهم راهبردی زمانی موفق خواهد بود که از سطح مدیریت بحران فراتر رفته و به سطح معماری نظم دست یابد.
این همان گذار از «منطق صفر و یک منازعه» به «منطق تنظیم دمای بحران» است؛ یعنی حفظ توان بازدارندگی در کنار ایجاد مسیرهای کنترل‌شده برای تعامل.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا