
به گزارش ابرامباد، تلاطمهای ژئوپلیتیکی، بهویژه در مناطق حساس انرژیخیز، همواره تأثیرات عمیقی بر بازار جهانی انرژی داشتهاند.نمونه بارز آن، نبرد احتمالی میان ایران و آمریکا است که میتواند ساختارهای اقتصاد جهانی نفت و گاز را دگرگون سازد. تصور کنید تنگه هرمز، این شریان حیاتی که پیش از بحران احتمالی سال ۲۰۲۶ حدود یک پنجم نفت و گاز جهان از آن میگذشت، دچار اختلال شود. چنین وضعیتی، عرضه جهانی را بهشدت محدود کرده و منجر به افزایش چشمگیر قیمت نفت خام، فرآوردههای پالایشی و گاز طبیعی مایع خواهد شد. این سناریو، گرچه برای مصرفکنندگان، دولتها و اقتصادهای واردکننده فاجعهبار است و هزینههای هنگفتی به بار میآورد، اما برای برخی از غولهای نفتی و گازی بینالمللی، خصوصاً آنهایی که ظرفیت تولید و پالایش قابل توجهی خارج از منطقه بحرانی دارند، به فرصتی بینظیر برای کسب سودهای کلان و بادآورده تبدیل میشود.
این منافع عظیم، در حالی به دست میآید که عموم مردم متحمل زیانهای گستردهای میشوند. خانوادهها مجبور به پرداخت هزینههای سوخت بالاتر خواهند بود، شرکتهای حملونقل و صنایع وابسته به انرژی با فشار هزینههای فزاینده دستوپنجه نرم میکنند و برخی کشورهای واردکننده انرژی با خطر رکود اقتصادی، تورم ناشی از افزایش قیمت انرژی و کاهش قدرت خرید روبرو میشوند. بنابراین، بحران فرضی ۲۰۲۶ تنها یک درگیری منطقهای نخواهد بود؛ بلکه باید آن را به مثابه مکانیزمی برای بازتوزیع رانت در مقیاس جهانی درک کرد. مکانیزمی که در آن ناامنی، کمبود و ریسک، ارزش اقتصادی جدیدی برای برخی بازیگران قدرتمند بخش خصوصی ایجاد میکند.
در تاریخ پرتلاطم بازار انرژی، جنگها هرگز صرفاً رویدادهای نظامی نیستند، بلکه شوکهای ساختاری عمیقی به بازارهای جهانی وارد میکنند. در اقتصادی که به نفت وابسته است، هر بحران ژئوپلیتیکی در یک گذرگاه دریایی استراتژیک میتواند پیامدهایی فراتر از میدان نبرد داشته باشد. این بحرانها قادرند قیمتها را به حرکت درآورند، قراردادهای آتی را دستخوش نوسان کنند، ارزش ذخایر شرکتها را افزایش دهند و سودهای کلان را به جیب عدهای خاص سرازیر کرده و زیانهای سنگین را بر دوش دیگران بگذارند.
نبرد میان ایران و آمریکا دقیقاً چنین وضعیتی را رقم خواهد زد. با فرض دخالت اسرائیل و تشدید درگیریها، امنیت کشتیرانی در خلیج فارس و بهویژه تنگه هرمز بهشدت به خطر میافتد. با توجه به اینکه هرمز یکی از مهمترین گذرگاههای انرژی جهان است و پیش از بحران فرضی، حدود یک پنجم نفت و گاز جهانی از آنجا عبور میکرد، هرگونه اختلال در آن نه تنها به کاهش فیزیکی عرضه، بلکه به افزایش حق بیمه ریسک، تغییر انتظارات بازار و جهش قیمتهای جهانی منجر میشود. گزارشها پیشبینی میکنند که در چنین سناریویی، قیمت نفت برنت از حدود ۷۰ دلار به بالای ۱۰۰ دلار و حتی در مقاطعی تا ۱۲۶ دلار نیز برسد. نفت خام آمریکا نیز از حدود ۶۸ دلار به ۱۱۵ دلار جهش خواهد کرد و قیمت گاز طبیعی مایع (LNG) نیز افزایش قابل توجهی را تجربه خواهد نمود.
اما سوال اساسی اینجاست: چه کسانی از این بحران سود میبرند و چگونه؟ پاسخ این است که تمام شرکتهای نفتی به یک اندازه منتفع نخواهند شد. شرکتهایی که عملیاتشان در منطقه جنگی قرار دارد یا تاسیساتشان در معرض تهدید مستقیم است، با افزایش هزینهها و کاهش تولید روبرو میشوند. در مقابل، شرکتهای بزرگ بینالمللی که عمده تولید و داراییهایشان در مناطق امنتری مانند آمریکای شمالی، دریای شمال و برخی میادین نفتی خارج از خلیج فارس واقع شده است، میتوانند نفت و فرآوردههای خود را با قیمتهای به مراتب بالاتر به بازار عرضه کنند، بدون اینکه همان سطح از اختلال فیزیکی را تجربه کنند. بنابراین، جنگ به جای اینکه تنها یک فاجعه انسانی و سیاسی باشد، به فرصتی طلایی برای کسب سود برای بخشی از سرمایهداران بزرگ حوزه انرژی جهانی تبدیل میشود. برای تحلیل دقیقتر این پدیده، باید مفاهیم کلیدی زیر را بررسی کرد:
سودهای بادآورده: فراتر از بهرهوری
برخلاف بسیاری از کالاها که بازاری محلی دارند، نفت در بازاری به شدت جهانی معامله میشود. هر بشکه نفت در نقطهای از جهان استخراج، در نقطهای دیگر پالایش و در نقاط متعدد مصرف میگردد. از این رو، حتی اگر کشوری از نظر تولید داخلی خودکفا باشد، باز هم از شوکهای عرضه در سایر نقاط جهان متأثر میشود، چرا که قیمت نفت خام و فرآوردهها در سطح جهانی تعیین میگردد. این همان نکتهای است که اقتصاددانان حوزه انرژی بارها بر آن تاکید کردهاند: «استقلال انرژی» در معنای مطلق، بیشتر یک توهم سیاسی است تا یک واقعیت اقتصادی.
در بحران فرضی مناقشه ایران و آمریکا در تنگه هرمز، همین همبستگی و یکپارچگی بازار جهانی به وضوح نمایان میشود. هرگونه تهدید علیه تنگه هرمز، که شریان اصلی انتقال حجم عظیمی از نفت و LNG است، نه تنها قیمت نفت خام را بالا میبرد، بلکه هزینههای حملونقل، بیمه، ذخیرهسازی و حتی قیمت فرآوردههای جایگزین را نیز افزایش میدهد. به عبارت دیگر، بحران در یک گذرگاه منطقهای، به افزایش قیمت در یک بازار جهانی منجر میشود.
در ادبیات اقتصادی، سودهای بادآورده به سودهایی اطلاق میشود که نه ناشی از نوآوری، نه از افزایش بهرهوری و نه از بهبود مدیریت، بلکه از یک شوک بیرونی و غیرمنتظره حاصل میگردند. در بحران جنگ ایران و آمریکا، شرکتهایی که از پیش دارای داراییهای تولیدی و پالایشی در موقعیتهای امن هستند، میتوانند از افزایش قیمتها سود ببرند، بدون آنکه لزوماً هزینههای ثابت یا سرمایهگذاری جدیدی انجام داده باشند. این نوع سود، از منظر اقتصادی، محصول «تغییر شرایط بازار» است و نه نتیجه کارایی برتر یا تلاش بیشتر.
ریسک ژئوپلیتیک و قیمتگذاری بر اساس انتظارات
بازار نفت صرفاً به عرضه واقعی امروز واکنش نشان نمیدهد، بلکه به انتظارات از عرضه آینده نیز حساس است. هنگامی که بازار احتمال میدهد یک درگیری نظامی، صادرات از منطقهای خاص را محدود کند، قیمتها پیشاپیش بالا میروند. به بیان دیگر، بازار، کمبود احتمالی را قبل از وقوع کامل آن، قیمتگذاری میکند. این موضوع از اهمیت بالایی برخوردار است، زیرا اثر اقتصادی جنگ را از سطح «نفتی که واقعاً قطع شد» فراتر برده و به سطح «نفتی که ممکن بود قطع شود» گسترش میدهد. همین انتظارات هستند که صنعت بیمه، حملونقل و تجارت انرژی را نیز متحول میسازند.
تنگه هرمز در این سناریوی بحرانی، نقش گلوگاهی حیاتی اما آسیبپذیر را ایفا میکند. پیش از وقوع چنین جنگی، حجم عظیمی از نفت خام و LNG جهان از این مسیر عبور میکند. وقتی تهدیدات نظامی و حملات متقابل، امنیت کشتیرانی را مختل کند، بازار جهانی با دو چالش مواجه میشود: کاهش قابلیت اطمینان در انتقال و افزایش هزینه ریسک. این دو عامل، حتی اگر عرضه به طور کامل متوقف نشده باشد، برای جهش قیمتها کافی هستند. در بازار انرژی، امنیت دریایی مستقیماً به ارزش اقتصادی تبدیل میشود. بنابراین، هرچه تردد در این گذرگاه ناامنتر شود، نفت موجود در مناطق امنتر ارزش بیشتری پیدا میکند. شرکتهایی که ذخایرشان خارج از منطقه بحران قرار دارد، از این وضعیت بهرهمند میشوند، زیرا محصولاتشان اکنون در بازاری عرضه میشود که کمبود نسبی و ترس از کمبود، قیمتها را بالا برده است.
بر همین اساس، در دوره تشدید بحران فرضی، نفت برنت از سطوحی نزدیک به ۷۰ دلار به بالای ۱۰۰ دلار و در برخی مقاطع به حدود ۱۲۶ دلار نیز جهش میکند. نفت آمریکا نیز افزایش مشابهی را تجربه میکند. این ارقام، برای یک شرکت نفتی که میلیاردها بشکه نفت را مدیریت میکند، به معنای افزایش عظیم درآمد خواهد بود. حتی اگر بخشی از این افزایش صرف هزینههای بیمه، حملونقل و مدیریت ریسک شود، باقیمانده آن میتواند سود خالص را به طرز چشمگیری بالا ببرد.
نخستین و آشکارترین مزیت برای شرکتهای نفتی، افزایش قیمت فروش نفت خام است. بسیاری از هزینههای شرکتهای بزرگ نفتی در کوتاهمدت ثابت یا نیمهثابت هستند. بنابراین، هنگامی که قیمت هر بشکه نفت افزایش مییابد، بخش عمدهای از درآمد اضافی مستقیماً به سود عملیاتی تبدیل میشود. این همان مفهومی است که در مالی شرکتها به عنوان اهرم عملیاتی شناخته میشود.
اهرم عملیاتی به این معناست که شرکتی با هزینههای ثابت بالا، در صورت افزایش قیمت محصول، سودی بیش از تناسب ساده افزایش فروش به دست میآورد. در سناریوی جنگ ایران و آمریکا، همین سازوکار به وضوح مشاهده خواهد شد. برآوردهای بازار نشان میدهند که با افزایش حدود ۳۳ دلاری قیمت برنت، شرکتهایی مانند شورون و اکسونموبیل میتوانند در مدت زمان کوتاهی میلیاردها دلار درآمد اضافی کسب کنند. این افزایش، گرچه بخشی از آن به دلیل هزینههای بازار و پوشش ریسک تعدیل میشود، اما مسیر کلی را آشکار میسازد: افزایش قیمت جهانی، بدون افزایش متناظر در هزینه تولید، به جهش سود منجر میشود.
گزارشهای مالی سهماهه دوم ۲۰۲۶ نیز احتمالاً همین روند را تأیید خواهند کرد. پیشبینی میشود اکسونموبیل سودی در حدود ۱۴.۵ میلیارد دلار، شورون حدود ۱۲ میلیارد دلار و شل نزدیک به ۱۰ میلیارد دلار سود گزارش کنند. بیپی نیز جهش قابلتوجهی را تجربه کرده و توتالانرژی نیز رشد شدید سود سهماهه را اعلام خواهد کرد. چنین ارقامی نشان میدهد که یک جنگ، بهویژه برای شرکتهایی که تولیدشان خارج از منطقه بحران است، به یک موتور سودآوری قدرتمند تبدیل میشود.
سود پالایشی و شکاف میان نفت خام و محصولات نهایی
دومین مسیر کسب منفعت، افزایش حاشیه سود پالایشگاههاست. پالایشگاهها نفت خام را به محصولات باارزشی چون بنزین، گازوئیل، سوخت جت و سایر فرآوردهها تبدیل میکنند. در شرایط عادی، افزایش قیمت نفت خام ممکن است هزینههای خوراک پالایشگاه را بالا ببرد و بخشی از سود را کاهش دهد. اما در سناریوی جنگ ایران و آمریکا، خود فرآوردهها نیز به دلیل اختلال در عرضه و نااطمینانی در حملونقل، گرانتر میشوند. نتیجه این خواهد شد که شکاف میان قیمت نفت خام و قیمت فرآوردههای پالایشی در برخی مناطق افزایش مییابد.
این شکاف برای شرکتهایی که هم در بخش بالادستی (تولید نفت) و هم در بخش پاییندستی (پالایش و توزیع) فعال هستند، یک مزیت دوگانه ایجاد میکند: در بخش بالادستی، نفت را با قیمت بالاتر میفروشند و در بخش پاییندستی، فرآوردهها را با حاشیه سود بیشتری عرضه میکنند. به همین دلیل، شرکتهایی مانند شورون و اکسونموبیل که ظرفیتهای پالایشی و شبکههای توزیع گستردهای دارند، نه تنها به عنوان تولیدکننده از جنگ سود میبرند، بلکه از تبدیل نفت خام به محصولات نهایی نیز منتفع میشوند. گزارشها در دوره بحران نشان میدهند که سود پالایشی شورون چندین برابر میشود، حتی در شرایطی که حجم پالایش یا فروش در برخی واحدها کاهش یافته است. این امر حاکی از آن است که منبع اصلی سود، نه افزایش کمی تولید، بلکه افزایش قیمت و حاشیه سود هر واحد محصول بوده است.
از منظر سیاست عمومی، اینجاست که بحث مالیات بر سودهای بادآورده مطرح میشود. اگر بحران جنگی باعث افزایش ناگهانی سود شرکتها شود، دولتها میتوانند استدلال کنند که بخشی از این سود باید برای جبران هزینههای تحمیل شده به خانوارها و کسبوکارها، بازتوزیع گردد. به همین دلیل، در آمریکا و اروپا، ایده مالیات موقت بر سودهای فوقالعاده انرژی، بار دیگر در کانون توجه قرار میگیرد.
علاوه بر این، جنگ تنها قیمتها را بالا نمیبرد؛ بلکه نوسانات بازار را نیز تشدید میکند. این نوسانات، گرچه برای مصرفکنندگان و سیاستگذاران نگرانکننده است، اما برای شرکتهایی که واحدهای تخصصی تجارت انرژی دارند، منبعی بالقوه برای کسب سود است. شرکتهای بزرگ نفتی امروزه تنها تولیدکننده نیستند. وقتی بازار متلاطم میشود، قیمتهای منطقهای از یکدیگر فاصله میگیرند. به عنوان مثال، اگر قیمت نفت در یک منطقه به دلیل کمبود محلی افزایش یابد، شرکت میتواند محموله را از منطقهای دیگر هدایت کرده و از شکاف قیمتی بهره ببرد. همچنین، با استفاده از قراردادهای آتی، اختیار معامله و سایر ابزارهای پوشش ریسک، شرکت میتواند بخشی از این نوسانات را به سود تبدیل کند.
بر اساس گزارشها، شرکتهایی مانند بیپی، شل و توتالانرژی بخشی از سود خود را از همین تجارت انرژی و مدیریت نوسانات به دست میآورند. این نکته بهویژه در مورد شرکتهای یکپارچه اهمیت دارد، زیرا آنها در چند لایه از زنجیره ارزش حضور دارند و میتوانند در هر لایه، در صورت تشدید بحران، درآمد تازهای تولید کنند. به زبان دیگر، جنگ برای این شرکتها فقط درباره «فروش بیشتر نفت» نیست؛ بلکه درباره سود بردن از بیثباتی خود بازار است.
ارزش داراییها، ذخایر و انتظارات سرمایهگذاران
چهارمین مسیر منفعت، افزایش ارزش داراییها و ذخایر است. شرکتهای نفتی معمولاً بر اساس ذخایر قابل استخراج، پروژههای بالادستی و انتظارات بازار ارزشگذاری میشوند. وقتی قیمت نفت افزایش مییابد، ارزش فعلی ذخایر آینده نیز افزایش پیدا میکند، زیرا هر بشکهای که در آینده فروخته خواهد شد، با قیمت بالاتری ارزشگذاری میشود. این امر مستقیماً بر ارزش بازار شرکت، قیمت سهام و توان جذب سرمایه آن تأثیر میگذارد.
در سناریوی جنگ ایران و آمریکا، بسیاری از شرکتهای نفتی شاهد رشد ارزش سهام خود خواهند بود. سرمایهگذاران به این نتیجه میرسند که در محیطی با قیمت انرژی بالاتر، شرکتهایی که ذخایر امنتر، پالایشگاههای کارآمدتر و ترازنامه قویتری دارند، عملکرد بهتری خواهند داشت. این به معنای آن است که جنگ نه تنها سود جاری، بلکه ارزش انتظاری آینده را نیز افزایش میدهد.
این موضوع برای درک منطق سرمایهداری انرژی اهمیت اساسی دارد. سود در این صنعت صرفاً در لحظه فروش تحقق نمییابد؛ بلکه در خود «انتظار بازار» نیز انباشته میشود. وقتی بازار احتمال میدهد که بحران ادامهدار باشد، ارزش داراییهای شرکتهای مستقر در مناطق امنتر رشد میکند. بنابراین، جنگ از طریق افزایش قیمتها و انتظارات، هم سود عملیاتی و هم ارزش سرمایهای را بالا میبرد.
نکته مهم در تحلیل جنگ ایران و آمریکا این است که سودها به صورت نامتقارن توزیع میشوند. همه شرکتهای نفتی برنده نخواهند بود. شرکتهایی که بخشی از تولیدشان در خلیج فارس، قطر، عراق یا مناطق در معرض حمله قرار دارد، با اختلال تولید، هزینههای امنیتی، تأخیر در حملونقل و ریسک عملیاتی مواجه میشوند. برخی پروژهها به تعویق افتاده یا با کاهش ظرفیت روبرو خواهند شد. در مقابل، شرکتهایی که عمده تولیدشان در آمریکای شمالی، اروپا یا مناطقی هستند که مستقیماً از بحران تأثیر نمیپذیرند، از افزایش قیمت جهانی سود میبرند بدون آنکه همان سطح از خسارت فیزیکی را متحمل شوند. این امر نشان میدهد که جنگ، در سطح صنعت انرژی، نوعی بازتوزیع درونصنفی رانت ایجاد میکند: تولیدکنندگان و صادرکنندگان آسیبپذیر زیان میبینند، تولیدکنندگان و پالایشگران مستقر در مناطق امنتر سود میبرند، معاملهگران انرژی از نوسان بهرهمند میشوند و مصرفکنندگان و اقتصادهای واردکننده هزینه پرداخت میکنند. به این ترتیب، جنگ یک برنده واحد ندارد؛ بلکه یک ساختار چندلایه از برندگان و بازندگان ایجاد میکند.
زیان عمومی، انتقال معکوس درآمد و فشار بر خانوارها
در حالی که شرکتهای بزرگ سودهای میلیاردی گزارش میکنند، مردم عادی در آمریکا، اروپا و بسیاری از کشورهای دیگر با افزایش شدید قیمت سوخت مواجه خواهند شد. قیمت بنزین در آمریکا از کمتر از سه دلار قبل از جنگ به بیش از چهار دلار در هر گالن و در مقاطعی حدود ۴.۱۱ دلار خواهد رسید. در بریتانیا نیز قیمت بنزین و گازوئیل به رکوردهای جدیدی دست خواهد یافت.
این وضعیت را میتوان با مفهوم انتقال معکوس درآمد توضیح داد؛ چرا که خانوارها برای همان مقدار مصرف، پول بیشتری میپردازند و در واقع بخشی از درآمدشان به سمت شرکتهای انرژی منتقل میشود. برای خانوارهای کمدرآمد و طبقه متوسط، این امر به طور خاص دردناک است، زیرا هزینه سوخت خودرو، حملونقل عمومی، گرمایش و هزینههای غیرمستقیم غذا و خدمات را بالا میبرد. در سطح کلان نیز، افزایش قیمت انرژی به تورم دامن زده و میتواند سیاستهای پولی را سختگیرانهتر کند. به همین دلیل، بحران انرژی پس از جنگ، تنها مسئله بازار نفت نخواهد بود؛ بلکه به مسئله عدالت توزیعی تبدیل میشود. اینجاست که ایده مالیات بر سودهای بادآورده از منظر سیاسی جذابیت پیدا میکند.
در مجموع، بحران فرضی میان ایران و آمریکا نشان میدهد که یک بحران ژئوپلیتیک در خاورمیانه میتواند در مدت کوتاهی به یک سازوکار جهانی برای بازتوزیع ثروت تبدیل شود. اختلال در تنگه هرمز، افزایش ریسک حملونقل، کمبود نسبی عرضه و جهش انتظارات بازار، مجموعهای از فرصتهای سودآور را برای شرکتهای بزرگ نفتی و گازی ایجاد میکند. این سودها از چهار مسیر اصلی حاصل میشوند: افزایش قیمت جهانی نفت خام، رشد حاشیه سود پالایشگاهی، تجارت انرژی در محیط پرنوسان و افزایش ارزش داراییها و ذخایر.
با این حال، این سودآوری را نباید با رفاه عمومی یکی دانست. همانطور که شرکتها سودهای چندمیلیارددلاری گزارش میکنند، خانوارها و کسبوکارها نیز با افزایش شدید قیمت سوخت، تورم ناشی از انرژی و فشار معیشتی مواجه میشوند. در نتیجه، جنگ ایران و آمریکا نه تنها یک جنگ منطقهای، بلکه نمونهای از سرریز ژئوپلیتیک به اقتصاد جهانی و تبدیل ناامنی به رانت اقتصادی است.
از این منظر، مسئله اصلی تنها این نیست که چه کسی در جنگ پیروز میشود، بلکه این است که چه کسانی از ناامنی سود میبرند. شرکتهای نفتی بینالمللی، به ویژه آنهایی که داراییهای متنوع، پالایشگاههای بزرگ و شبکههای تجاری گسترده دارند، میتوانند از بحران به سودهای استثنایی دست یابند. این واقعیت، ضرورت طراحی سازوکارهای شفافتر برای مهار سودهای بادآورده، حمایت از مصرفکنندگان و تنظیم عادلانهتر بازار انرژی را برجسته میکند.



