
به گزارش ابرامباد، با گذشت یکصد و بیست سال از انقلاب مشروطه، همچنان پرسشهای اساسی آن پیش روی جامعه ایران قرار دارد: منبع مشروعیت قدرت کجاست؟چگونه میتوان اراده حاکم را به چهارچوب قانون محدود ساخت؟ و چرا تلاش ایرانیان برای گذار از حاکمیت فردی به نظامی مبتنی بر ملت، قانون و نهادهای پایدار، بارها با موانع جدی روبهرو شده است؟ مشروطه اغلب سرآغاز بنای حکومت قانون و تبدیل رعیت به شهروند قلمداد میشود؛ با این حال، قانون اساسی برخاسته از آن، خود حاوی تناقضی بزرگ بود: سلطنت از یک سو «موهبتی الهی» خوانده میشد و از سوی دیگر، ودیعهای معرفی میشد که ملت آن را به پادشاه تفویض میکند. این دو منبع مشروعیت، نشاندهنده دشواری پیوند سنت سیاسی ایران با مفاهیم نوینی چون حاکمیت ملت، نمایندگی و حقوق شهروندی بود.
نوید کلهرودی، فارغالتحصیل رشته اندیشه سیاسی از دانشگاه تهران، در رساله دکتری خود با عنوان «خیال اجتماعی ایرانیان و تحول مفهوم شاهنشاه در ایران عصر قاجار»، جنبش مشروطیت را از منظر سه مفهوم «الهیات سیاسی»، «حافظه جمعی» و «خیال اجتماعی» مورد بررسی قرار داده است. از دیدگاه او، برای درک فراز و فرود مشروطه نمیتوان تنها به عملکرد پادشاهان، روحانیون، روشنفکران یا نیروهای سیاسی اکتفا کرد؛ بلکه باید به تصویر کهن «شاه» در فرهنگ ایرانی نیز توجه نمود: حاکمی که نه صرفاً مدیر دستگاه دولت، بلکه پدر کشور، ضامن نظم و برخوردار از مشروعیتی قدسی تصور میشد. این تصویر تاریخی، حتی زمانی که نهاد سلطنت تضعیف شد، در خیال سیاسی جامعه به حیات خود ادامه داد و تلاشها برای جایگزینی حاکمیت فرد با حاکمیت قانون را با دشواری مواجه ساخت.
در گفتگوی پیش رو، با نوید کلهرودی از جایگاه شاه قبل و بعد از مشروطه، تناقض نهفته در اصل ۳۵ متمم قانون اساسی، نزاع میان مشروطهخواهان و مشروعهخواهان، و نسبت میان اقتدار سیاسی، امنیت و آزادی سخن به میان آمده است. همچنین کوشش شده تا پیوستگی الهیات سیاسی کهن از قاجار تا پهلوی و جمهوری اسلامی ردیابی شود و این پرسش مطرح گردد که چرا با وجود دگرگونی حکومتها، گرایش به تمرکز قدرت در یک شخصیت نجاتبخش همچنان بازتولید میشود. بخش پایانی گفتگو نیز به راهکار برونرفت از این چرخه اختصاص دارد: ضرورت ایجاد پیوندی منسجم میان فلسفه سیاسی، اصول حقوقی و نهادهای پایدار؛ پیوندی که بدون آن، رهایی از یک شکل استبداد ممکن است نه به آزادی، بلکه به ظهور نوعی جدید از اقتدارگرایی منجر شود.
**
به مناسبت صد و بیستمین سالگرد انقلاب مشروطه، قصد داریم به رابطه «مشروطه و امروز» بپردازیم. با توجه به اینکه رساله دکترای جناب آقای دکتر کلهرودی با عنوان «خیال اجتماعی ایرانیان و تحول مفهوم شاهنشاه در ایران عصر قاجار» بوده، گفتوگو را در همین چارچوب ادامه میدهم. به نظر میرسد هسته اصلی مناقشات دوره مشروطه، نهاد سلطنت و کوشش برای محدودسازی اختیارات شاه بوده است. برای درک عمیقتر این تحول، بفرمایید که شاه پیش از مشروطه چه جایگاه و خصوصیاتی داشت و پس از آن، چه دگرگونیهای ماهوی در اختیارات و موقعیت این نهاد ایجاد شد؟
برای توضیح مفهوم «شاه» در ایران، باید دو جنبه را از هم تفکیک کنیم. یک بُعد مربوط به «ایده شاهی» است؛ اندیشهای که از ایران باستان تا دوره مشروطیت و حتی، با تفسیری متفاوت، تا به امروز، ویژگیهایی داشته که در فرهنگ ایرانی تداوم یافته است. بُعد دیگر، به «شاهی» به عنوان یک نهاد میپردازد؛ نهادی که در ادوار گوناگون، تحت حکومتهای متفاوت و در پی تحولات متعدد، دچار تغییرات شده است.
زمانی که من از مفهوم «شاهنشاه» صحبت میکنم، منظورم همان «ایده شاهی» است؛ یعنی یک الگوی فکری که به باور من با وجود مجموعهای از تحولات، پیوستگی خود را حفظ کرده است. به همین دلیل، عنوان تز دکتری من «تداوم و تحول مفهوم شاهنشاه» است.
شاه ایرانی، همانطور که با مراجعه به شاهنامه به عنوان یک متن ادبی با دلالتهای سیاسی متوجه میشویم، در واقع پدر و بنیانگذار کشور است و در رأس هرم اداره مملکت قرار دارد. در این بینش، نوعی جهانبینی از بالا به پایین حاکم است؛ شاه در جایگاه کسی است که به مردم میآموزد چگونه لباس بپوشند، خیاطی کنند، سلاح به دست بگیرند و آیینهای ایرانی را برگزار نمایند.
به عنوان نمونه، در داستان مشهور طهمورث دیوبند، هنگامی که طهمورث میخواهد دیوها را از میان بردارد، آنها در ازای بخشش جانشان، به او پیشنهاد میدهند تا چیزی را به انسانها بیاموزند؛ و آن چیز، خواندن و نوشتن است. این روایات البته در سطحی اساطیری و افسانهای مطرح میشوند، اما نشاندهنده آن هستند که در این تصور، بسیاری از وجوه سازنده کشور و ملت از ایده شاهی نشأت میگیرد.
این ایده شاهی نیز به مرور زمان، با مجموعهای از عوامل مشروعیتبخش تقویت شده و تا آستانه انقلاب مشروطه ادامه مییابد. برای مثال، مفهوم «فرّ ایزدی» یا ایده هزارهگرایی و انتظار برای ظهور شاهِ منجی که در آینده پدیدار میشود، از جمله این عناصر هستند. حتی در دوره اسلامی نیز این مفاهیم به اشکال مختلف بازتولید شده و به حیات خود ادامه میدهند.
بنابراین، شاه ایرانی در این چهارچوب، وظیفهای فراتر از اداره حکومت دارد؛ او تثبیتکننده هستی حکومت و ساماندهنده کشور است. در این نگرش، تقریباً همهچیز از بالا به پایین شکل میگیرد و پیامد آن این است که در اندیشه سیاسی ایرانی، استقلال چندانی برای نهادهایی به غیر از نهاد شاهی متصور نیست.
در واقع، در تخیل سیاسی ایرانیان در طول تاریخ، بسیاری از مفاهیم با مفهوم شاه تبیین میشوند. به همین دلیل، نمیتوان از انقلاب مشروطیت سخن گفت، بدون اینکه این پرسش مطرح شود که: شاه در این نظم نوین کجا قرار میگیرد؟

در اصل ۳۵ متمم قانون اساسی مشروطه، سلطنت «ودیعهای الهی» به شمار میآید که از سوی ملت به پادشاه تفویض شده است. به نظر میرسد در اینجا با یک پارادوکس نظری مواجه هستیم؛ تناقضی که شاید بتوان گفت در قلب نظام مشروطه جای دارد. اگر شاه، فردی برگزیده و منصوب از جانب خداوند است، در این صورت نقش مردم در کجا قرار میگیرد؟ اگر مشروعیت سلطنت منشأیی الهی دارد، مردم عملاً چه نقشی در اعطای این مشروعیت ایفا میکنند؟ به نظر میرسد در اینجا دو منبع متفاوت برای مشروعیت سلطنت در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند: از یک سو، «مشروعیت الهی» و از سوی دیگر، «تفویض از جانب ملت». نکته دیگر این است که شاید در روند تدوین این اصل، چندان به این تناقض نظری توجه نشده باشد. مشروطهخواهان در آن مقطع بیش از آنکه دغدغه نظریِ محدود کردن قدرت شاه را داشته باشند، درگیر مسائل دیگری بودند؛ از جمله تبدیل «رعیت» به «شهروند»، تحقق عدالت و تأسیس عدالتخانه و ایجاد نظامی که در آن حقوق و تکالیف افراد در برابر حکومت معین شود. بنابراین، ممکن است بتوان گفت یکی از پرسشهای مهم درباره مشروطه این است که آیا مشروطهخواهان در تلاش برای تغییر ساختار سیاسی و اجتماعی، از کنار این تناقض بنیادی در مفهوم سلطنت عبور کردند؟ چگونه میتوان سلطنتی را که «ودیعه الهی» است، همزمان نهادی دانست که از سوی ملت تفویض شده و قرار است در چارچوب قانون محدود شود؟ این تناقض را چگونه میتوان در چارچوب اندیشه سیاسی مشروطه و تحولات آن دوره تحلیل کرد؟
من از مسیری متفاوت به نتیجهای همسو با شما میرسم؛ بنابراین در اصلِ مسئله توافق داریم، اما در تبیینِ آن اختلافنظر جزئی وجود دارد. من در رساله دکتریام برای تحلیل مشروطیت، سه مفهوم اصلی را مبنا قرار دادم: الهیات سیاسی، حافظه جمعی و تخیل اجتماعی.
در فرهنگ ایرانی، نهاد «شاه» باید در یک دیدگاه کیهانی بررسی شود. شاه در اینجا نه فقط یک حاکم سیاسی، بلکه حاکمی الهی است که منبع قدرتش خداست و در جایگاه «ولی» و سرپرست مردم قرار میگیرد. همانطور که آقای عباس امانت در کتاب «قبله عالم» اشاره میکند، پدیده «شاهمردگی» در فرهنگ ما ریشه دارد؛ یعنی این تصور که با مرگ شاه، مملکت بدون سرپرست میماند. این انگاره همچنان در حافظه فرهنگی ما باقی مانده است.
از زاویه «الهیات سیاسی»، پرسش این است که تصور مردم از مفاهیم خدا، دین و امر مقدس، چگونه بر درک آنها از نهاد دولت، حاکمیت، قانون و رابطه مردم با حکومت اثر میگذارد؟ برای پاسخ به این پرسش، باید دو مفهوم دیگر را هم تعریف کرد: نخست «حافظه جمعی»؛ که در اینجا منظور، روانشناسی فردی نیست، بلکه شیوه روایت و تفسیر یک ملت از گذشته و تاریخ خویش است. دوم «تخیل اجتماعی»؛ که به معنای مجموعهای از اسطورهها، افسانهها و داستانهایی است که لزوماً ریشه در واقعیت ندارند، اما مانند چسبی، یک ملت را در گذر زمان کنار هم نگه میدارند و به مردم کمک میکنند تا جهان کنونی خود را تصور و بازسازی کنند.
تا آستانه مشروطیت، شاه در رأس این نظام الهیات سیاسی قرار داشت و این سنت به خوبی کار میکرد؛ زیرا اقتدار شاه تنها سیاسی نبود، بلکه قدسی و کیهانی تلقی میشد. اما با ظهور مشروطیت (اگر نگاه دکتر طباطبایی یعنی «مکتب تبریز» را بپذیریم) ایرانیان با مفاهیم جدیدی مواجه شدند که پیشتر تجربهای از آن نداشتند. در این تقابل، با دو الهیات سیاسی متضاد روبرو هستیم: نظام قدیم شامل «خدا، سلطنت و موهبت الهی» و نظام جدید شامل سه مفهوم «ملت، قانون و نمایندگی».
به باور من، الهیات سیاسی جدید در ایران نتوانست آن سه مفهوم (ملت، قانون، نمایندگی) را به صورت نظری تشریح کند و در نهایت رقابت را به الهیات سیاسی قدیم واگذار کرد. به همین دلیل است که شاهد تلاش مشروطهخواهان برای مصالحه میان قدیم و جدید هستیم؛ مثلاً میگویند سلطنت «موهبت الهی» است که از سوی مردم به شاه تفویض شده است. این جمله از نظر منطقی با هم سازگار نیست. چون مسیر تاریخی غرب برای گذار به مشروطیت در ایران پیموده نشده بود، مشروطهخواهان ناچار بودند به مفاهیم سنتی (مانند شرع و حکومت اسلامی) بازگردند، چرا که ابزار نظریِ دیگری برای توضیح مفاهیم جدید نداشتند. آنها پارلمان را شهودی درک میکردند، اما قدرت نظری لازم برای پیوند زدن آن با الهیات قدیم را نداشتند و همین «ناسازگاری نظری» باعث بروز تضادهایی شد که در اصل قانون اساسی مشروطه شاهد آن هستیم.

آیا تقابل مشروعهخواهان و مشروطهخواهان را در همین چهارچوب میبینید؟
میتوان این نکته را نیز توضیح داد که توجیهی که شیخ فضلالله برای استبداد دارد و ایستادن او در کنار محمدعلیشاه، چندان هم غلط نیست؛ یعنی در چارچوب همان الهیات سیاسی، سخن شیخ فضلالله صحیح است. این نمایندگان جدید هستند که تلاش میکنند؛ مانند کاری که نائینی انجام میدهد و استدلالی که با مطرح کردن «منطقه فراغ» ارائه میدهد تا راهی باز کند. به عقیده من، این رخداد در جهان اسلام و در منطقهای که ما زندگی میکردیم، اهمیت دارد. ما تنها کشوری هستیم که تلاش کردیم با وجود اسلامی بودن، الگوی جدیدی ارائه دهیم که ناشی از سنتهای ایرانی و برخورد ما با تجدد بود، اما خب، ناموفق بودیم.
بسیاری از تاریخپژوهان معتقدند مشروطه یک پروژه نیمهتمام بود؛ با توجه به همین تناقضی که از همان ابتدا در بند ۳۵ وجود داشت و بعداً با تقابل بین مشروطهخواهان و مشروعهخواهان آشکار شد و همینطور ادامه پیدا کرد، به نظر میرسید این نظر چندان هم بیراه نیست. چه اتفاقی برای این ماجرا در دوره پهلوی افتاد؛ چه در دوره رضاشاه و چه در دوره محمدرضاشاه؟ با توجه به اینکه به ایران باستان و بحث فرّ ایزدی روی آوردند…
البته این صرفاً یک تحلیل است: تلاش برای حرکت به سوی یک نظم حقوقیِ مدون و مدرن ناگهان ناکام ماند و منبع مشروعیت بار دیگر به مفهوم «فرّه ایزدی» بازگردانده شد. به این ترتیب، عملاً مشروطیت به نوعی دور زده شد. اما چرا چنین اتفاقی میافتد؟
مهم نیست که با قاجار روبهرو باشیم، با پهلوی یا با جمهوری اسلامی؛ عناصر و مؤلفههایی وجود دارند که نهاد سلطنت و اندیشه پادشاهی را در همان بافت تاریخی و سنتیای که پیشتر توضیح دادم، امتداد میبخشند و بازتولید میکنند. آنگونه که در پژوهشم کوشیدهام نشان دهم، هنوز قدرت تصویر قدیم از شاه بیشتر است و هنوز در حال عمل است.
به نوعی میتوان این وضعیت را تقابل میان سنت و مدرنیته دانست؛ تقابلی که در آن، سنت همچنان بر مدرنیته چیره است.
بله، تقابل سنتی که خود ناکارآمد شده، اما همچنان بدنه و نفوذ خود را حفظ کرده، با تجددی است که نتوانسته با این سنت وارد گفتگو شود. در واقع، از دوره پهلوی به بعد، این تجدد دیگر نتوانست با آن سنت گفتگو کند.
شاه ایرانی در خیال سیاسی و الهیات سیاسی قدیم همچنان به حیات خود ادامه میدهد؛ مشروعیت شاه همچنان از امر الهی سرچشمه میگیرد و جایگاه او در این تصور، فراتر از آن خیال جدیدی است که قرار بود در اداره کشور، در قالب حقوق و نهادها، خود را نشان دهد. این مشروعیت در مقاطعی البته با بحران مواجه میشود؛ اگر چنین بحرانی وجود نداشت، اساساً مشروطیت پیروز نمیشد. این بحران را هم میتوان در شکست ایران از روسیه دید و هم در اتفاقاتی که پس از آن رخ میدهد. بخشی از این بحران نیز به مسائل روزمره زندگی مردم و ناکارآمدی حکومت در اداره کشور مربوط میشود. من تلاش کردم در رسالهام تا اندازهای این موضوع را نشان دهم. از دورهای به بعد، شما با بحران بیماری در پایتخت و دیگر نقاط کشور روبهرو هستید، با قحطی مواجهید، بیمارستان کافی وجود ندارد، واکسیناسیون و خدمات بهداشتی باید گسترش پیدا کند، نظام مالیاتی باید به شیوهای نوین اداره شود. حتی در مواردی دولت مأمورانی را به درِ خانهها میفرستد؛ برای تذکر اینکه زبالههایشان را جمع کنند؛ چراکه شهر را تعفن فراگرفته و همین وضعیت به شیوع طاعون، وبا و بیماریهای دیگر دامن میزند.
در واقع، آن ساختار سنتیِ قدرت شاه، اگر بخواهیم اینگونه توضیح دهیم، بهتدریج کارایی خود را از دست میدهد و این ناکارآمدی در نهاد دولت نیز گسترش پیدا میکند. شما باید دولت مدرن بسازید، اما هنوز همه ویژگیها و الزامات آن را به دست نیاوردهاید. در دوره مشروطه تلاش میشود برخی از این مفاهیم نیز تغییر کند. برای مثال، مفهوم «فرّ ایزدی» در گفتمان مشروطه از شاه به «وطن» منتقل میشود.
یا مثلاً اگر سراغ مذاکرات مجلس بروید، میبینید که گفته میشود «سلطان، سلطانِ ملت است» و مجلس حافظ کشور است، نه شاه؛ در حالی که در فرهنگ سنتی ما، شاه همواره چنین نقشی داشت. حالا این نقش به پارلمان منتقل میشود. شاه خزانهدار ملت است؛ یعنی آن پول دیگر متعلق به شخص شاه نیست. شاه هر کسی را نمیتواند انتخاب کند و باید در چارچوبی که قانون تعیین کرده عمل کند. یک تعبیر جالب هم در مذاکرات مجلس اول مشروطه از یکی از نمایندگان آمده است: «شاه ماه است و مجلس آسمان.»
وقتی وارد دوران پهلوی میشویم، عملاً این کارکرد از بین میرود. دلیلش هم این است که تلاش نمایندگان مشروطه به یک بنبست نظری برخورد میکند و زور نهادهای استبدادی، یعنی همان نهادهای تداوم، بر نهادهای تحول میچربد. در نتیجه، ایده آزادی و ایده ساخت نهادهای حقوقی به حاشیه میرود. اما من دلیل اصلی این شکست را صرفاً در به توپ بستن مجلس توسط لیاخوف یا اقدامات محمدعلیشاه نمیدانم؛ به نظر من، ریشه اصلی را باید در همان بحث الهیات سیاسی جستوجو کرد.
شما در فرهنگ اسلامی و حتی در فرهنگ ایرانیِ دوران مشروطیت، به مفهوم «حقوق طبیعی» و اینکه به حق به طور ذاتی و مستقل متعلق به مردم است و از کتاب مقدس ناشی نمیشود دست پیدا نمیکنید. در نتیجه، این الگو مدام خودش را بازتولید میکند.
برای همین است که، همانطور که شما اشاره کردید، نهایت چیزی که نمایندگان مشروطه میخواهند، «عدالتخانه» است؛ یعنی چیزی که بعدها نام «حکومت قانون» به خود میگیرد. اما تا زمانی که شما از نظر فلسفی و حقوقی، نهاد شاهی را تغییر ندادهاید و منبع مشروعیت همچنان در جایگاهی فراتر از قرارداد اجتماعی و اراده مردم قرار دارد، این الگو دوباره و دوباره خود را بازتولید میکند؛ حالا نام آن هرچه میخواهد باشد. به نظر من، این دلیل شکست مشروطیت در عصر پهلویست.
در بحث مشروطه، ما با شاهی مانند مظفرالدینشاه مواجهیم که حتی اقتدار ناصرالدینشاه را هم نداشت تا بتواند بهتنهایی تصمیمگیرنده باشد و حاکمیت را بر اساس دیدگاه و اراده شخصی خود پیش ببرد. او در نهایت، تقریباً بدون خونریزی، فرمان مشروطه را امضا کرد؛ بهویژه در ۱۴ مرداد که میتوان از آن بهعنوان یکی از نقاط عطف یک انقلاب نسبتاً کمهزینه و بدون خونریزی یاد کرد.
اما مسئله اینجاست که در آن مقطع، ظاهراً با مانعی به نام دین به آن معنا مواجه نبودیم که ناچار باشیم برای آن، اصلی مانند اصل ۳۵ متمم قانون اساسی را در نظر بگیریم. پرسش این است که چه اتفاقی افتاد که چنین اصلی وارد قانون اساسی شد؟
در عرصه عمل سخن شما درست است؛ یعنی تفکیک بین «ایده شاهی» و «نهاد شاهی». حرف من این است که در سطح ایده، شاه همچنان قدرتمند است، زیرا شما هنوز بدیلی برای آن نساختهاید. اگر به مذاکرات مجلس اول، که در کتاب آقای میرزا صالح آمده، مراجعه کنید، به نظر میرسد نمایندگان در برابر «نهاد شاهی» مقاومت میکنند، اما در سطح «ایده شاهی» همچنان میگویند حکومت در اختیار شاه است، سلطنت برای شاه است و کشور ملک اوست.



