
به گزارش ابرامباد، طبقه متوسط در کشورمان، این روزها در چنبره بحرانهای اقتصادی، تصمیمات دولتی بیثبات و فرسایش ساختارهای اجتماعی، بیش از پیش تحلیل رفته است.تورم لجامگسیخته، کاهش قدرت خرید، ناپایداری فرصتهای شغلی و مسدود شدن مسیرهای ترقی اجتماعی، این قشر را از یک عامل فعال اجتماعی به گروهی که صرفاً برای بقا میکوشد، تغییر داده است. قشری که در گذشته با پشتوانه آموزش، تخصص شغلی و اندوختههای فرهنگی قادر به ترسیم آیندهای روشن برای خود بود، حالا تمام توان خود را صرف تأمین حداقلهای زندگی میکند. فشارهای مالی نه تنها امکان پسانداز و سرمایهگذاری را از بین برده، بلکه فرصت، انرژی و فراغتی را که برای مشارکت مدنی و فرهنگی حیاتی است، بلعیده است. در نتیجه این وضعیت، یکپارچگی درونی طبقه متوسط تضعیف شده و بخشهایی از آن به ناچار به سمت مشاغل غیررسمی، فعالیتهای کمبازده یا حتی تجربه سقوط طبقاتی سوق داده شدهاند.
مقصود فراستخواه، جامعهشناس برجسته، در این خصوص اظهار میدارد: “طبقه متوسط ایران امروز به شدت نحیف و کمتوان گشته و روندی از فرسایش و زوال را طی میکند، با این حال همچنان نوعی مقاومت در آن مشاهده میشود.” از سوی دیگر، احسان فرزانه، دکترای علوم سیاسی، نیز معتقد است: “سه دهه رویکردهای سیاسی، به مثابه خردکنندهای برای ستون فقرات جامعه یعنی طبقه متوسط و نیروهای کارآمد عمل کرده و هرگونه امکان تحرک اجتماعی را از این قشر سلب نموده است.”
این گفتگو که در ادامه میآید، تلاشی است برای درک عمیقتر جایگاه کنونی طبقه متوسط در ایران؛ آیا این قشر در آستانه اضمحلال کامل قرار دارد یا هنوز پتانسیلهایی برای بازسازی و ایستادگی در آن نهفته است؟ و اقتصاد تا چه میزان در این فرسایش گسترده نقش داشته است؟

تضعیف و آسیبپذیری طبقه متوسط پس از تحولات انقلاب
در پاسخ به این پرسش که آیا طبقه متوسط با وجود فشارهای مختلف، همچنان انسجام خود را حفظ کرده و کارکردهایش را دارد، فراستخواه توضیح میدهد: “ابتدا باید اشاره کنم که چالش طبقه متوسط پدیدهای جهانی است. بازار جهانی، پیشرفتهای دیجیتال و هوش مصنوعی همگی به نفع سرمایه عمل کرده و طبقه متوسط را به حاشیه راندهاند. اما در ایران، این موضوع پیچیدگیهای بیشتری دارد. از نظر تاریخی، در ایران همواره تلاش شده تا طبقاتی که توانایی خوداتکایی دارند، توسط حاکمان محدود شوند. بنابراین، معمولاً یک طبقه مستقل از دولت و روحانیت شکل نگرفته است. حتی در دوران پهلوی که عصر مدرنیزاسیون بود، طبقه متوسط ایران بیشتر دولتی و وابسته به بوروکراسی حکومتی بود. اما پس از انقلاب، این طبقه بیش از پیش محدود شد و متحمل آسیبهای جدی گردید.”
او در ادامه به دلایل این آسیبدیدگی اشاره میکند: “شیوع نوعی لمپنیسم و پوپولیسم در جامعه، به طبقه متوسط ضربه زده است. از سوی دیگر، شکلگیری دولتگرایی ایدئولوژیک، طبقات مستقل را محدود کرده و سامان اجتماعی و اقتصادی ایران را دچار آسیب جدی کرده است. علاوه بر اینها، حیات بینالمللی ایران نیز لطمه خورده است و طبقه متوسط تنها در سایه یک تعامل بینالمللی پویا میتواند رشد و نمو داشته باشد. مجموعه این عوامل سبب شده تا طبقه متوسط در ایران امروز نحیف و ضعیف شود. به باور من، این قشر در حال فرسایش و زوال است، اما همچنان به مقاومت خود ادامه میدهد.”
در مورد دیدگاه احسان فرزانه درباره وضعیت کنونی طبقه متوسط، وی بیان میکند: “در طول سالیان متمادی، مجموعه سیاستهایی اتخاذ شد که به نیروهای مولد جامعه، یعنی اقشار و طبقاتی که خالق ارزشهای فکری و مادی هستند، ضربه زد و آنها را از نفس انداخت. به عبارت دیگر، پس از پایان جنگ ایران و عراق، شاهد روندی پایدار از تضعیف طبقات مولد و همزمان تقویت گروههای نامولد و دارای نفوذ بودیم. این فرآیند به هیچ وجه تصادفی نیست، بلکه نتیجه سیاستگذاریهایی است که حدود سی سال به طول انجامیده و اکنون شاهد خرد شدن ستون فقرات جامعه، یعنی طبقه متوسط و نیروهای مولد هستیم.”

جامعهای که تحت سلطه دولت، فاقد ساختار اجتماعی منسجم است
در پاسخ به این سوال که آیا طبقه متوسط در ایران امروز اولویتی دارد، فرزانه میگوید: “نسبت جمهوری اسلامی با این طبقه متناقض بوده است. از یک سو، از آرمانهای سیاسی این طبقه حمایت نمیکرد، اما از سوی دیگر، با مجموعهای از سیاستهای رفاهی به تثبیت آن کمک کرد. به همین دلیل بود که در جنبش اصلاحات، این طبقه به شدت فعال شد. اما پس از آن، با دکترین اقتصادی که در کشور پیگیری شد، آمال دموکراتیک این طبقه از بین رفت و بقای آن به خطر افتاد. بخش عمدهای از طبقه متوسط فروپاشیده و تنها بخش کوچکی از آن توانسته با اتکا به اشکال غیرمولد، خود را بالا بکشد.”
دکتر فراستخواه در مورد محافظهکار شدن کنشگری طبقه متوسط میافزاید: “جامعه ما به نوعی مستعمره دولت شده و فاقد سازمان اجتماعی پویا است. انحصارهای موجود، نفس جامعه را به تنگ آوردهاند. سیاستهای نادرست، بیتدبیری و گریز از عقلانیت به طبقات مولد که در حوزههای فکری، صنعتی و فرهنگی ارزشآفرینی میکنند و به دنبال ارتقاء ارزشهای اجتماعی هستند، ضربه مهلکی وارد کرده است.”
در ادامه، وقتی از او پرسیده میشود که آیا این ضربه زدن و کنار زدن طبقه متوسط از کنشگری، خودخواسته و هدفمند بوده است، فراستخواه به چند نظریه اشاره میکند: “یکی از اینها، نظریههای سنت چپ است که معتقدند در ایران اساساً اجازه داده نشده طبقات به “برای خود” تبدیل شوند، بلکه در “درخود” باقی ماندهاند. این نظریهها بر انحصار، تبعیض و وابستگی معکوس تأکید دارند و بر این باورند که انحصار موجب شده تا منابع در دست گروههای خاصی قرار گیرد و طبقه متوسط از دسترسی به آن محروم شود. در نتیجه، هر چه گروههای انحصاری ثروتمندتر میشوند، طبقه متوسط فقیرتر میگردد. به عنوان مثال، در دهه ۹۰، خانوادههای ایرانی ۶۰ درصد از قدرت خرید خود در حوزه آموزش را از دست دادند. بنابراین، طبقات در ایران نمیتوانند به “برای خود” بدل شوند و در پی آن، هویت خود را حفظ، مشارکت و سازماندهی کنند؛ بلکه تنها در “درخود” هستند، یعنی صرفاً به فکر حفظ بقای خود میباشند.”
او همچنین به نظریههای کارکردگرایانه اشاره میکند: “این نظریهها بر نقش نهادها در ایجاد نظم اجتماعی تأکید دارند. از این منظر، جامعه ما در اثر سیاستهای نادرست، کارکردهای طبیعی خود را از دست داده و نظم اجتماعی مختل شده است.”
فراستخواه در انتها به دیدگاه نووِبِری اشاره میکند: “وبر جامعه را بر اساس مفهوم منزلت توضیح میدهد. از این دیدگاه نیز، جامعه ما با اختلال در نظام منزلت مواجه است. در چنین وضعیتی، شاهد هستیم فردی که در این کشور هیچ کار سازندهای انجام نمیدهد، از مواهب فراوانی برخوردار است، در حالی که یک روشنفکر یا طبقه مولد، هیچ چیز در اختیار ندارد. بنابراین، ما با یک بحران جدی منزلت روبرو هستیم.”

مدل حکمرانی که منابع را به نفع اقلیت غیرمولد و به ضرر اکثریت تنظیم میکند
در پاسخ به این پرسش که از میان سه دیدگاه مطرح شده، به کدامیک نزدیکتر است، فراستخواه چنین اظهار نظر میکند: “من بیشتر به دیدگاه چهارم که مربوط به نظریهپردازان رابطهگراست، گرایش دارم. در این رویکرد، میدان و تبادل سرمایهها مورد توجه قرار میگیرد. نمیتوان مشکل طبقه متوسط در ایران را صرفاً با نداشتن سرمایه اقتصادی توضیح داد، زیرا طبقه متوسط ایرانی یک طبقه متوسط فرهنگی است. ایران بیش از آنکه با متغیرهای اقتصادی قابل تبیین باشد، به متغیرهای فرهنگی وابسته است؛ حتی مبادلات اقتصادی آن نیز محتوایی فرهنگی و اجتماعی دارند. داراییهای مادی طبقه متوسط در ایران شاید به معنای کلاسیک “طبقه متوسطی” نباشد، اما مصرف فرهنگی، ارتباطات و سلایق آن، خاستگاهی طبقه متوسطی دارد.”
در مورد اینکه چگونه قشری که از نظر اقتصادی به شدت آسیب دیده، میتواند جنبههای فرهنگی و اجتماعی خود را تقویت کند، فراستخواه به نظریات بوردیو اشاره میکند: “بوردیو مختصاتی را برای نشان دادن خط سیر اجتماعی ارائه میدهد. به عقیده او، ترکیب سرمایههای طبقه متوسط اعم از اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و نهادی، خروجیای دارد که هیچ الیگارشی و نظام قدرتی نمیتواند تمام امکانات را به طور کامل از این طبقه سلب کند. اینجا است که فلسفه امید مطرح میشود. وضعیت بسیار نگرانکننده است، اما ما باید بدانیم که آیا پایان این وضعیت به شکست جامعه منجر میشود یا خیر. به نظر من، میتوان توضیح داد که پویاییهایی در جامعه وجود دارد که این امید را زنده نگه میدارد.”
احسان فرزانه نیز در این خصوص میگوید: “ما در مواجهه با جریانی هستیم که مانع انباشت سرمایه مولد میشود، اما در مقابل، به تجمیع ثروتهای نامولد اجازه میدهد. این همان چیزی است که من آن را “الگوی تعدیل ساختاری” مینامم؛ ساختاری که منجر به جامعهزدایی و همزمان دولتزدایی شده و افق توسعه کشورمان را مسدود کرده است. تعدیل ساختاری مجموعهای از سیاستها بود که نظام تصمیمگیری ما از دوران آقای هاشمی…”



